حكيم زجاجى

1342

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه او روز و شب باده‌پيماى شد * ز مى خوردن و فسق بدراى شد خبر نيست او را ز شاهى و كار * به خنده به‌سر مىبرد روزگار تو برگير اسلان ملك را به راى * رها كن به‌جا شهر و باغ و سراى اميران ز كارش خبر يافتند * از آزار او روى برتافتند برفتند نزديك او روى زرد * ز كرده پشيمان و دل پر ز درد به جان عذر آن مهربان خواستند * به زارى زبان را بياراستند شنيدند و گفتند از هركنار * شدند اندر آن كارها كامكار سوى ايلدگز نامه‌ها شد روان * كه اين شاه را نيست دولت جوان به جز باده خوردن ورا نيست كار * ندارد نهان خود از آشكار كسى را به نزديك او بار نيست * شب و روز مست است و هشيار نيست به مى خوردن و خمر ابخر شدست * سراسيمه و مست چون خر شدست بيا زود و درياب كار جهان * نظر كن سوى آشكار و نهان سليمان از اين كار آگاه شد * به زردى رخش همسر كاه شد فرستاد « 1 » نزديك ميران پيام * كه تيغ جفا دور شد از نيام ز من گر شما را دل‌آزرده شد * به كين دانهء درد پرورده شد ز من هرگز اندر سراى سپنج * شما را نبودست يك روز رنج . . . . . . . . . . . . نخواهيد اى مهتران * مباشيد با من چنين سرگران بمانيد تا سوى موصل روم * بدان‌جاى آن كشت‌ها بر درم برم آنچه آورده‌ام ز آن طرف * چو شد اختر بخت دور از شرف نديدند آن نامداران صواب * كه او سوى موصل شود كامياب به رفتن ندادند شه را جواز * بماند اندر آن قصر دل پرگداز سواران شب او را نگه داشتند * دمى از خودش دور نگذاشتند . . . . . . . . . . . . . . اتابك بيامد ز راه * همان ارسلان شاه لشكرپناه اتابك محمد جهان‌پهلوان * قزل‌ارسلان شهريار جوان سليمان شد از دست ديوان نژند * نهادند بر پاى آن شاه بند

--> ( 1 ) فرد